لحظه های هستی ام
آمدم تا به تو آویزم لیک دیدم که تو آن شاخه بی برگی لیک دیدم تو در چهره ی امیدم خنده ی مرگی روزها آمدند و رفتند و من دگر خود نمی دانم کدامینم آن من سرسخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم
آنچه بر من گذشت
دی 1387 بهمن 1387 اسفند 1387 فروردین 1388 اردیبهشت 1388 خرداد 1388 بهمن 1388
قاصدک هیلدا
هم صداهای من
بابک بد سکتور من با تو غزل می آفرینم پسری به نام میلاد شخص ثالث عاشق بدشانس غریبه آشنا isis *** حضرت عشق حسرت عشق پردیس عشق
هم راز من شو
او سرد و من گرم... من سرد و او گرم.. چه فرقی دارد؟!!!... مهم تعادل گرمایی ست که با هم خواهیم داشت
نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 01:01